تبليغاتX
معجزه های خداوند رو با دلت ببین

 

 

همین چند وقت پیش بود که رفتم زیارت حضرت معصومه سلام الله...

بهشون گلایه کردم که برادرتون تحویل نمیگیرن و من رو نمی طلبن...

الان که اومدم اینجا به طور اتفاقی فهمیدم که سه شنبه تولد حضرت معصومه (س) است...

خوشحالم که سالروز تولدشون اینجام...

بانوی مهربون ممنون.

خدایا شکرت...

 

پ.ن. برای همه مون دعا کردم...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

یا امام رضا...

 

چند روز پیش رفته بودم وبلاگ "دیوار کوتاه"اومده بود گفته بود

 مستجاب الدعوه شدی انگار ...(به شوخی) برای منم دعا کنی بدک نیست.

میخواستم جوابشو بدم...

 چشمم افتاد به عکسی  گذاشته بود...

عکس قسمتی از گنبد طلای امام رضا...

دلم شکست.

یادم افتاد خیلی وقته دلم میخواد برم زیارت امام رضا علیه السلام...

اما جور نمیشه...

اونجام نوشتم و پیش خودم کلی گلایه کردم از حضرت...

.

.

.

امروز جور شد.خیلی اتفاقی.

خدا جون ممنون.

ممنونم امام رضا.

یک ساعت پیش بلیط گرفتم.

خدا بخواد شنبه هفته دیگه اونجام.

 

اگر قابل بدونین برای همه تون دعا میکنم.

 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی علیه السلام.

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

 

گفته بودم اگر مسلمان نبودم حتما مشروب میخوردم ببینم چه جوریه

 وقتی میگن آدمو از خود بیخود میکنه...

 اصلا توش چیه که عالمی رو گرفتار خودش کرده...

حیف که اسلام دست و پای ما رو بسته.

2 روز بعدش سر شام چند تا پاکت آبمیوه بود یکیشو نو برداشتم.

وقتی خوردم ...

دهنم سوخت...

گلوم آتیش گرفت...

این دیگه چی بود؟!

برگشتم به بقیه بگم که نخورید خرابه...

دیدم دارن با تعجب نگاهم میکنن در حالی که آبمیوه هاشونو میخورن!!!

فقط مال من اینجوری بود...

بابام  یه نگاهی به آبمیوه ام انداخت و بوش کرد و گفت : این الکل شده...

راست میگفت بوی الکل میداد...چقدر بد بود.

 از بین این همه آبمیوه چرا باید مال من اینجوری شده باشه؟!!!

یادم افتاد...

یاد حرفی که دو روز پیش زده بودم...

خدایا ببخشم.

این نشونه ای بود تا یادم بیفته این توئی که باید به خاطر مسلمون بودنم

(هر چند به ظاهر) سرم منت بذاری،

نه من!!!

مهربونم

پس گردنی هاتم شیرینه.

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

سوال.

 

 

         جواب بده:

        انقدر مرد هستی که اگه بازم جنگ شد بری جلو؟

     

         پ.ن.آره فکر کنم!

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

اون بالا...

 

 ۲روز پیش یه اتفاقی افتاد که خیلی منو درگیر خودش کرد و ناراحت بودم...

شب تو خواب دیدم تو یه کشتی هستم که اون کشتی گرفتار توفان شده

 و موجهای سهمگین از هر طرف به بدنه کشتی میخورن و

آب میاد تو کشتی ولی من خیس نمیشم...

هر لحظه کشتی توفان زده به یه سمتی کشیده میشد...

منم نگران و ناراحت بودم...

در همین حین نگاهم افتاد به آسمون...

یه آسمون صاف...

هر چقدر دریا توفانی و ترسناک بود اما آسمون آرومه آروم بود.

نگاهم به آسمون بود که توفان تموم شد...

از خواب که بیدار شدم با خودم میگفتم هر اتفاقی تو زمین و این پایین میخواد بیفته بیفته

مهم اینه که اون بالا همیشه آرومه...

آرومه آروم.

چرا نگران اتفاقای این پایین باشم وقتی اون بالا همه چی مرتبه؟؟؟!!!

مگه نه خدا؟

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

شب بیست و سوم.

 

دلت پر میزنه واسه اونجا...

اما هرچی این در و اون در میزنی جور نمیشه بری...

از خودشون میخوای که امشب اجازه بدن پیششون باشی...

دلت آروم میگیره...

بابا اجازه میدی من امشب برم کهف الشهدا؟

نه...

چند ساعت بعد...

بابا من میخوام امشب اونجا باشم...

این وقت شب؟!!! نه.

اصرار بی فایده س.

یه دفعه از دهنت میپره بیرون که من اگه یه روزی

 شهید بشم اون وقت دلتون میسوزه که چرا نذاشتین امشب برم!!!

بابا:با تعجب انگار که یه دیوونه غریبه دیده نگاه میکنه...

(حتما با خودش میگه چی تو کله این دختره...)

برم؟

بابامکث میکنه : برو،ولی خیلی احتیاط کن...

میری میرسی اون بالا...

میری تو...

3 تا آقا هم هستن...

ای خدا اینا اینجا چی کار میکنن...

ادب میکنی و فاتحه میخونی...

دو زانو میشینی روبروی یکی از قبرها...

کم کم داره اشکات میاد...

آقایون خدا رو شکر یکی یکی پا میشن میرن بیرون...

دیگه نمیفهمی چی شده...

از وقتی تو رو تو جمعشون راه دادن یه جور دیگه شدی انگار...

زار می زنی...

دعا ها تم فرق کرده...

دعاش میکنی...

خدا هم هست.

خود خدا.

نمیخوای کنده شی...

همه چی اونجا شده گوش، و تو رو میشنوه...

چه بوی خوبی میاد...

چه بوی خوبی.

زار می زنی.

چه حال و هوایی...

دستی میخوره به شونت.

مهشاد چی شده؟چرا اینجوری میکنی؟حالت خوبه؟؟؟!!!

به خودت میای.چه عذابی...

آرزو میکنی کاش هیچ وقت به خودت نمی اومدی.

سرت رو از رو قبر بر میداری...

نگاه میکنی.

گوشه چادرت پهن شده رو سنگ قبر...

گوشه چادرت.

عجب شبی بود شب بیست وسوم.

 پ.ن.دین و دل بردند و قصد جان کنند

                                                               الغیاث از جور خوبان الغیاث

پ.ن.پستی که با چشای خیس نوشتی.23 شهریور88

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

شب بیست و یکم.

 

 

نمی فهمیدم چی دارم میخونم...

میلرزیدم...

دلم بد جور شور میزد...

بی تاب شدم...

...

اجابت شده بود.

اجابت.

عجب شبی بود

شب بیست و یکم.

 

شکرت

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

 

 

امسال شب قدر دیگه جای هیچ تسبیحی تو سجاده ام خالی نیست...

خدایا شکرت.

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

 

تمام دیروز از صبح تا ظهر دعا میکردم

اون اتفاقی که قراره بیفته همین امروز بیفته...

و

تمام دیروز از ظهر تا شب

خدا رو شکر میکردم که دعای صبحم رو اجابت نکرده...

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •

یاد خدا...

 

ضبط ماشین خرابه و من بالاجبار تا خونه رادیو گوش میدم...

دیروز داشتم موج های مختلفش رو زیر و رو میکزدم که

 یهو این صدا از توش بیرون اومد:

 

"وقتی خدا رو یاد میکنی دقیقا همون موقعیه که خدا به یادت بوده..."

 

برق از کله ام پرید...

یعنی خدا یادی از منم میکنه؟!!!

از وقتی اینو شنیدم همش سعی میکنم بیشتر به یاد خدا باشم.

آویزونم دیگه!!!

 

پ.ن.فکر کنم صدای آقای جوادی آملی بود...

 

پ.ن.بیدلی در همه احوال خدا با او بود

                                                                او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد

 

 

                                      

!! نوشته شده توسط حباب | | •

کهف الشهدا...

 

 

پنجشنبه ۵ شهریور...

یه وقتائی همه چی دست به دست هم میدن و تو رو میبرن همونجایی که باید باشی

وقتی میری حس میکنی از قبل دعوت داشتی با اینکه بار اولته ولی غریبی نمیکنی...

این روزا اسم کهف الشهدا زیاد به گوشم میخورد

اسمی که حکایتی معجزه وار پشت سرشه...

حکایت شهدای گمنامی که مردم محله ولنجک اجازه دفن تو محله شونو بهشون نمیدن...

و با همه مخالفتها خدا یه جای خوب براشون در نظر میگیره...

وقتی مسئولا به قرآن مراجعه میکنن آیه 16 سوره کهف میاد:

(و آنگاه اصحاب کهف با یکدیگر گفتند که شما چون از این مشرکان

 و خدایان باطلشان دوری جستید باید به غار گریخته و پنهان شوید

تا خدا از رحمت خود در همان غار تنگ به شما گشایش و توسعه بخشد ....)

وبعد از تفحص یه غار رو تپه های ولنجک پیدا میکنن و شهدا رو تو غار به خاک میسپرن...

رفتم...

از تپه رفتم بالا...

رفتم و رسیدم به غار...

سر در غار آیه 16 سوده کهف کنده کاری شده بود...

رفتم تو...

چه جایی بود...

چه آرامشی...

انگار اونا از قبل منو میشناختن و منم اونا رو...

ما چه ظلمی در حقشون کرده بودیم و اونا در عوض با آغوش باز پذیرای ما بودن...

دلم میخواست اونجا تنها باشم و یه دل سیر راز و نیاز کنم

اما یکی از کارگرا از فرط خستگی ته غار خوابش برده بود...

خدا خدا میکردم پاشه بره تا من تنها باشم...

اما نرفت که نرفت...

داشتم نا امید میشدم...

یکی تو دلم میگفت: تو برو به راز و نیازت برس اون کاری به  تو نداره

رفتم بالا سرش و قامت بستم...

راز و نیازم تموم شد و اون آقا همونجور خوابیده بود...

خدا رو شکر بدون هیچ مزاحمتی...

خدایا شکرت چه جا ی خوبی رونشونم دادی...

من که دیگه مشتری شدم...

هنوز حس میکنم ازون بالا دارن نگام میکنن و لبخند میزنن

خدایا شکرت...

 

گفته بودم این بار رمضان دیگریست...

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط حباب | | •